نگاه کلی به کتاب دکتر حسین بشیریه

نویسنده معتقد است اغلب نظریه های توسعه سیاسی بر عوامل و شرایط لازم برای تحقق توسعه سیاسی تاکید گذاشته اند و برای یافتن آنها از توضیحات مختلف علمی رایج در علوم اجتماعی به ویژه توضیح همبستگی، انگیزشی، کارکردی، تاریخی، آماری و نوع آرمانی بهره جسته اند. وی یادآور می شود: چنین توضیحاتی اگرچه تا اندازه زیادی روشن گر هستند، اما پیچیدگی های موجود در روابط و اجزای مختلف پدیده های اجتماعی را باز نمی نمایند. بر طبق استدلال نویسنده کاربرد توضیحات دیالکتیکی و ارائه روابط پیچیده ای مانند تحدید ساختاری گزینش، بازتولید، تغییر شکل متقابل و وساطت در بین حوزه های گوناگون واقعیت اجتماعی، بهتر می تواند شرایط و زمینه های پویایی و دینامیسم زندگی اجتماعی را توضیح دهد. در همین راستا دکتر بشیریه پس از نقد و بررسی نظریه های دترمینیستی و به ویژه نظریه رابطه میان توسعه اقتصادی اجتماعی به معنای مدرن و توسعه سیاسی نشان می دهد که چنین نظریه هایی حتی شرایط لازم برای وقوع توسعه سیاسی را هم در بر ندارند. مواردی مانند تحقق نوع دموکراسی در جهان باستان، تداوم توتالیتریسم در جامعه پیشرفته صنعتی، تناوب رقابت و مشارکت سیاسی و سرکوب آنها در کشوری واحد بدون تغییر در سطح توسعه اقتصادی، پیدایش نخستین تجربه های توسعه سیاسی در شرایط عدم توسعه اقتصادی به معنای مدرن و غیره برای نقض و یا باز نمودن ضعف رابطه میان عوامل اقتصادی اجتماعی و توسعه سیاسی کافی است. دکتر بشیریه همچنین نشان می دهد که نظریات معطوف به شرایط لازم توسعه سیاسی اغلب با اولویت بخشیدن به عوامل ساختار اجتماعی و اقتصادی، نقش صورت بندی قدرت سیاسی و ایدئولوژی را نادیده گرفته اند. نویسنده از درون همین ویژگی های حوزه سیاسی است که شرایط کافی برای تحقق توسعه سیاسی را استنتاج کرده است. به عبارت دیگر استدلال نویسنده این است که به عوامل کافی برای توسعه سیاسی در نظریه ای سیاسی می توان دست یافت. دکتر بشیریه بر اساس چنین نظریه ای سه مانع عمده در ساختار قدرت سیاسی ایران برای توسعه نام می برد. این سه مانع عبارتند از: 1 تمرکز منابع قدرت به عنوان ویژگی اصلی فرآیند تکوین ساخت دولت مطلقه مدرن. 2 چند پارگی های اجتماعی و فرهنگی و 3 ایدئولوژی و فرهنگ سیاسی گروه حاکمه.

دکتر بشیریه از لحاظ روان شناسی میان این سه عنصر روابط پیچیده دیالکتیکی یافته است و نشان می دهد که رابطه تحدید ساختاری، گزینش و بازتولید میان این سه عنصر، زمینه ایستایی ساخت قدرت سیاسی در ایران را تشکیل می دهد.

نویسنده توضیح می دهد: تمرکز منابع قدرت به عنوان ویژگی عمده فرآیند تکوین ساخت قدرت مطلقه، به عنوان مرحله اولیه پیدایش دولت ملی مدرن در ایران معلول ضرورت های ساختاری مختلف از جمله واپس ماندگی اقتصادی و اجتماعی ایران و لزوم نوسازی و توسعه اقتصادی بوده است. به طور کلی اولویت زمانی کنترل متمرکز بر منابع قدرت به هر دلیل نسبت به گسترش مشارکت و رقابت سیاسی حتی در سطح محدود و عکس آن، دو راه عمده تحول سیاسی به شمار می روند.

در ایران به دلایلی که نویسنده کتاب توضیح می دهد، کنترل متمرکز بر منابع قدرت نسبت به گسترش رقابت و مشارکت سیاسی اولویت یافت و در نتیجه توسعه سیاسی ایران مواجه با موانعی عمده گردید. دکتر بشیریه با بیان اینکه تکوین ساخت دولت مطلقه در ایران خود ناشی از ضرورت تحقق چنین اولویتی بوده است نتیجه می گیرد: در راه توسعه سیاسی ایران بیشتر به افزایش کارآرایی و قدرت و حکومت تاکید گذاشته می شود تا بر افزایش فرصت های رقابت و مشارکت سیاسی. نویسنده اضافه می کند: تصور ضرورت و انباشت و افزایش منابع قدرت به عنوان گام اول توسعه سیاسی، خود معلول علل و عوامل تاریخی و ساختاری بوده است. در نتیجه نیاز به انباشت قدرت عواقب وخیمی برای توسعه سیاسی به معنی پیدایش نهادهای مدنی خودمختار و گسترش رقابت ایدئولوژیک بوده است.

نویسنده در این پژوهش با وجود ذکر مزایای ساخت قدرت نیرومند برای توسعه اقتصادی، استدلال خود را بر طبق برخی نظریات رایج در این زمینه قرار می دهد و می گوید: بر خلاف تصورات کلی برخی نظریه پردازان که توسعه سیاسی و اقتصادی را در ذیل عنوان عمومی توسعه می آورند، شرایط و زمینه های توسعه اقتصادی و سیاسی در برخی شرایط تاریخی خاص مانند شرایط ایران در قرن بیستم اساسا متفاوتند. به علاوه سلطه علایق توسعه اقتصادی موجب تحت الشعاع قرار گرفتن علایق توسعه سیاسی می شود.

نویسنده در ادامه بعد از پرداختن به ساخت قدرت مدرن، برخی از چندپارگی های اجتماعی فرهنگی ایران را که خود از ویژگی های مهم حوزه سیاسی به شمار می روند، مورد بررسی قرار می دهد. دکتر بشیریه در این خصوص می نویسد: چنین چندپارگی هایی وقتی آشتی ناپذیر باشند، مانع چارچوب های لازم برای مشارکت و تساهل و رقابت و اجماع می شوند. نویسنده معتقد است از میان شکاف های عمده جامعه ایران شکاف فرهنگی یا تمدنی مهمترین مانع همپذیری لازم برای مشارکت و رقابت بوده است. وی همچنین می نویسد: دو لایه اصلی تمدنی و یا فرهنگی، یعنی فرهنگ و نیروهای سیاسی مدرنیست و اسلامی منشاء منازعات عمده فرهنگی و سیاسی در جامعه ایران بوده اند. دکتر بشیریه یادآور می شود: مهمترین تحولات سیاسی قرن بیستم در ایران به ویژه انقلاب مشروطیت، نوسازی در عصر پهلوی و انقلاب اسلامی موجب تشدید این شکاف شده اند.

سرانجام در این پژوهش ایدئولوژی یا فرهنگ سیاسی گروه حاکمه به عنوان عاملی تعیین کننده تلقی شده است و از نظر نویسنده تفکیک این عامل از زمینه ساخت قدرت سیاسی تنها به منظور تسهیل بحث قابل توجیه است.

البته در این پژوهش صرفا بر تاثیر ایدئولوژی و نگرش سیاسی گروه حاکمه بر منع یا تسهیل توسعه سیاسی تاکید شده است. دکتر بشیریه استدلال می کند: ایدئولوژی و نگرش الیت سیاسی در ایران ادامه فرهنگ سیاسی پاتریمونیالیستی یا فرهنگ آمریت تابیعت قدیم بوده است، بلکه به علاوه این فرهنگ در طی قرن بیستم به دلایل تازه ای، که همان دلایل مربوط به ضرورت تکوین ساخت قدرت مطلقه بوده اند، تقویت شده است.

نویسنده در ادامه این موضوع می نویسد: گسست جامعه سنتی و پیدایش جامعه توده ای جدید و در نتیجه ضعف همبستگی اجتماعی، ضرورت تجدید رابطه قدرت عمومی یکجانبه به شیوه پاتریمونیالیسم نوینی را در قالب ایدئولوژی های فراگیر ایجاب کرده است.

دکتر بشیریه از مباحث فوق چنین نتیجه می گیرد: روی همرفته میان ساختار قدرت مطلقه، چندپارگی های اجتماعی و فرهنگی و ایدئولوژی و نگرش الیت سیاسی، روابط متقابل و تشدید کننده و بازتولید کننده وجود داشته است و این مجموعه روابط که مبین وضعیت ایستایی نظام سیاسی در ایران بوده اند، از تکوین زمینه های رقابت و سازش و مشارکت سیاسی به شیوه ای دموکراتیک جلوگیری کرده اند و در نتیجه سیاست در ایران بیشتر به مفهوم چگونگی از میدان به در بردن رقبا تلقی شده است تا به عنوان چگونگی ایجاد سازش و آشتی و همپذیری. با توجه به اینکه اغلب اعمال قدرت و خشونت قاعده اصلی زندگی سیاسی به شمار می رود، طبعا توسعه سیاسی به معنی مورد نظر، روندی دیر رس و دیر یاب است. نویسنده در پایان جمع بندی خود آورده است: از نقطه نظر تبیین اجمالی شرایط پویایی نظام سیاسی می توان گفت که تحولات بی وقفه اقتصادی، اجتماعی، آموزشی و فرهنگی در دراز مدت زمینه پیدایش اجتناب ناپذیر سازمان های تخصصی، توزیع مراکز تصمیم گیری، پراکنده کردن منابع قدرت، استقلال نسبی حوزه های زندگی اجتماعی و کارویژه های انها از یکدیگر، و افزایش تقاضای مشارکت و رقابت در سطوح مختلف را فراهم می آورد و در نتیجه حفظ و بازتولید پیوندهای ضامن ایستایی نظام سیاسی، هرچه دشوارتر می شود، بازتولید دوگانه تعارض به همراه می آورد و با تراکم تعارضات و تضادها رشته های پیوند نظام سیاسی از هم می گسلد. با این همه نباید دست کم در کوتاه مدت خصلت مقاومت در حوزه زندگی سیاسی را که ناشی از مهمترین ویژگی این حوزه یعنی قدرت سیاسی است، نادیده گرفت.

/ 0 نظر / 404 بازدید