نقدهایی بر کتاب «ما چگونه، ما شدیم؟»

نقاط قوت:

1 این کتاب در خصوص مساله ریشه یابی علل توسعه نیافتگی ایران به یک نوآوری و حرکت تازه دست زده است. اگرچه موضوع عقب ماندگی در ایران جدید نیست، اما نگرشی که در این کتاب نسبت به موضوع صورت گرفته کاملا تازه است. نوآوری کتاب در آن است که بر خلاف آثار دیگری که علت عقب ماندگی ایران را صرفا در عوامل خارجی و از جمله مهمترین این عوامل یعنی در نقش استعمار و دخالت بیگانگان سراغ گرفته اند، این کتاب به عوامل داخلی و ویژگی های درون جامعه ایران پرداخته است. نویسنده معتقد است که استعمار و ورود آن به ایران علت عقب ماندگی جامعه ایران نبود بلکه معلول عقب ماندگی آن بود.

2 گریزان بودن کتاب از نظریات رایج سنتی مارکسیستی و نئومارکسیستی در قالب تئوری های وابستگی و توسعه و در عوض سعی در ایجاد یک ساختار تاریخی جامعه شناختی از ایران، یکی دیگر از نقاط قوت این کتاب است.

3 - کتاب از یک سطح علمی بالایی برخوردار است و نویسنده موفق شده که سوال اساسی را که در ذهن داشته به گونه ای منسجم، سازمان یافته و واضح در طول کتاب مطرح نماید. اصولا تجزیه و تحلیل و پرداختن به موضوعاتی که یک بستر زمانی گسترده را مدنظر قرار می دهند (آن گونه که در این کتاب ملاحظه می کنیم) کار دشواری است زیرا نویسنده بایستی بتواند اجزای بحث و مفاهیمش را به گونه ای منسجم و مرتبط، پیش برده و میان متغیرهایش ارتباطی هماهنگ برقرار سازد.

4 - پرداختن به موضوعات نظری پیرامون ایران بسیار واجب است و از نقطه نظر ایران شناسی چنین آثاری آن هم با کیفیتی که این کتاب از آن برخوردار است برای مباحث دانشگاهی بسیار لازم و مغتنم است.

نقاط ضعف:

1 اگر کتاب را یک اثر تاریخی اجتماعی بدانیم در آن صورت از دید «تاریخ نگاری» ، این اثر مشکلاتی پیدا می کند. جدی ترین این اشکالات آن است که «ایران» ی که نویسنده از آن در طول کتاب نام می برد، چندان مشخص نیست. چه به لحاظ حدود و ثغور جغرافیایی و چه مهمتر از آن به مفهوم ملت دولت، مراد نویسنده از «ایران» به درستی روشن نیست. ایران زمان قاجار با ایران زمان صفویه، سلجوقیان، غزنویان، سامانیان و ساسانیان نه تنها به لحاظ محدوده جغرافیایی متفاوت بوده است بلکه به مفهوم «ملت» و «ملیت» نیز واحد نبوده. مع ذلک، در کتاب به گونه ای از ایران سخن رفته که گویی در تمام قرون و اعصار همواره در یک حد و مرز معین قرار داشته ایم.

2 فراهم نیاوردن یک چارچوب تئوریک برای ارائه سوژه عقب ماندگی از دیگر ایرادات کتاب است. نویسنده می بایستی به لحاظ روش شناسی در ابتدا یک یا چند فرضیه برای خواننده به وجود می آورد و سپس در طول کتاب در چار چوب این فرضیات به تجزیه و تحلیل علل عقب ماندگی می پرداخت. در سایه چنین چارچوبی که ما به آن در حوزه معرفت شناسی، روش علمی می گوییم، نویسنده می توانست به خواننده نشان دهد که از میان تئوری های موجود در خصوص علل عقب ماندگی، کدامیک بهتر و علمی تر توانسته اند پاسخگوی علل عقب ماندگی در ایران باشند.

3 تلقی نویسنده از جریانات فکری خردگرا چندان درست نیست. اگر تعقل یا خردگرایی را جزء لاینفک بنیان فکری در اسلام بدانیم، در آن صورت منطقا تفکرات جزم اندیش همچون «اشاعره» نمی توانستند ظهور کنند و به قول نویسنده کتاب با جریانات خردگرا به ستیز بپردازند. اصولا تقسیم جریان تفکر در اسلام به دو قطب سنت گرا و تعقل گرا نوعی ساده اندیشی است که علی رغم نادرست بودنش در کتاب «ما چگونه، ما شدیم؟» به عنوان یک رکن اساسی مورد استفاده قرار گرفته است.

4 دکتر زیبا کلام در کتاب خود تعریف مشخصی از پدیده عقب ماندگی ارائه نمی کند. با آنکه کتاب پیرامون علل عقب ماندگی است، با این حال نویسنده هیچ تعریف، معیار و ملاکی از اینکه «عقب ماندگی چیست؟» به خواننده ارائه نمی دهد. اگر ملاک و تعریف و شاخص نداشته باشیم، بر روی چه اساس و پایه ای می توانیم بگوییم، ایران کشوری عقب مانده است؟ متقابلا ملاک توسعه یافتگی و پیشرفت و ترقی کدام است؟ اگر نویسنده خود را مقید به ارائه یک چارچوب نظری از توسعه نیافتگی می دید در آن صورت مجبور می شد تا به نقش استعمار در روند تاریخی عقب ماندگی جهان سوم (از جمله ایران) اذعان نماید.

5 در فصل پنجم کتاب یعنی بحث مربوط به «خاموشی چراغ علم در ایران»، استفاده از اصطلاح «عاریتی بودن علوم» در عصر طلایی رونق علمی تمدن اسلامی از جانب نویسنده حکایت از آن دارد که ایشان قصد القای این باور را دارند که اساسا اسلام و علم با یکدیگر سازگاری ندارند.

6 نویسنده باید تلاش بیشتری در نشان دادن رابطه بین «تمرکز قدرت در دست حکومت» و عقب ماندگی به عمل می آورد. چرا بایستی فرض نمود که استبداد سیاسی لزوما منجر به عقب ماندگی اقتصادی و اجتماعی می گردد؟

7 نویسنده در کتاب خود به جریانات عرفانی و تصوف و تاثیرات آنان بر ساخت و سازهای تحولات سیاسی و اجتماعی ایران نپرداخته است.

8 نویسنده با تاکید بر عوامل داخلی، نقش استعمار را در عقب ماندگی ایران نادیده انگاشته به نحوی که عملا اسباب تبرئه استعمار نیز در کتاب فراهم آمده است. کتاب نه تنها قبحی بر عملکرد استعمار وارد نمی سازد بلکه سعی دارد تا آمدن استعمار اروپا به مشرق زمین را «طبیعی» ، «مقبول» و «اجتناب ناپذیر» جلوه دهد. در حالی که نه تنها در گذشته میان سرمایه داری غرب و جهان غیر سرمایه داری تضاد منافع جدی برقرار بوده بلکه این تضاد منافع امروز هم به وضوح به چشم می خورد. دخالت غرب چه به صورت آشکار و چه از طریق سازمان ها و ساختارهای بین المللی نظیر شرکت های چند ملیتی، «بانک جهانی»، «سازمان تجارت جهانی» ، «صندوق بین المللی پول» و حتی سازمان ملل در جلوگیری از رشد و ترقی کشورهای جهان سوم و استعمار زده واضح تر از آن است که کسی بتواند به گونه ای جدی در مقام انکار یا کمرنگ جلوه دادن آن بر آید. بر خلاف نظر نویسنده که می گویند به لحاظ تاریخی میان اسلام و جهان غرب تضاد و تقابلی نبوده است، اتفاقا جدای از تضاد کلی میان جهان سرمایه داری یا توسعه یافته و جهان سوم یا توسعه نیافته، تضاد دیگری نیز به واسطه فرهنگ و ایدئولوژی میان جهان اسلام و غرب وجود دارد که نقش استعمار را در جلوگیری از رشد و توسعه ایران (به عنوان بخشی از جهان اسلام) به مراتب پررنگ تر می سازد.

9 این اثر به تمجید و پذیرش بی چون و چرا از رنسانس، اومانیسم و خردگرایی رنسانس پرداخته و علت برتری غربیان را به واسطه ظهور تمدن جدید در قالب رنسانس بعد از قرون وسطی می داند. متقابلا علت درجا زدن شرق را در فقدان وقوع چنین تحولاتی می داند. چنین پذیرش مطلق و بی چون و چرایی از فرهنگ و تمدن غرب، حتی از سوی خود غربی ها هم کمتر ابراز شده است. بسیاری از حکما، فلاسفه و اندیشمندان غربی ایرادات بنیادی و مخالفت های عمیقی با آنچه نویسنده آن را «خردگرایی رنسانس» می داند به عمل آورده اند. پیدایش «پست مدرنیزم» را در حقیقت بایستی ادعا نامه خود غربی ها علیه مشکلات و بن بست های مدرنیزم، لیبرالیسم و اومانیسم دانست. بر خلاف دیدگاه کتاب، رنسانس و تحولات بعد از آن را لزوما نباید مترادف با «ترقی»، «پیشرفت» و «مدرنیزم» دانست بلکه، برعکس استعمار و استثمار جهان سوم از یک سو، وقوع جنگ های گسترده و ویران گر جهانی، استفاده از سلاح های هسته ای، کشتارهای دسته جمعی، فاشیسم، نسل کشی و انواع جنایات دیگر از ناحیه غربی ها از سویی دیگر، به وضوح نشان دهنده ورشکستگی و انحطاط تمدن بورژوازی غرب است.

10- بر خلاف نظر نویسنده، ما در ایران کمتر دولت یا حکومت های قدرتمند و متمرکز داشته ایم. بنابراین، این که تمرکز قدرت در دست حکومت را یکی از علل و عوامل عقب ماندگی در ایران بدانیم مبهم و نیاز به توضیح دارد. چنانکه در اروپای بعد از قرون وسطی ما حکومت های متمرکز و نیرومند داشته ایم و در عین حال شاهد توسعه یافتگی و پیشرفت اروپاییان نیز هستیم.

11 یکی از ایرادات کتاب به نقش و جایگاه حکومت در زیربنای اقتصادی جامعه ایران بر می گردد. در ایران، دولت و حکومت نقش چندانی در ایجاد تاسیسات زیربنایی اقتصادی همچون ساختن سد، قنات و کشیدن نهر و ... نداشته اند و این مالکین یا مردم بودند که به این امور می پرداختند در حالی که از تحلیل کتاب اینطور استنباط می شود که نویسنده معتقد است این نقش را حکومت ها (به دلیل تملکشان بر زمین) عهده دار بودند.

12 - احساسی را که این کتاب به خواننده القا می کند، آن است که خارجی ها چندان در امور ایران دخالتی نداشته اند. اما واقعیت آن است که خارجی ها در امور ما بسیار دخیل بوده اند. از اوایل قرن نوزدهم و شروع جنگ های ایران و روس، همواره در هر مذاکره و هر امر مهم سیاسی و دپیلماتیک ما شاهد حضور سفرا یا نمایندگان دولت های روس و انگلیس هستیم. بنابراین واقعا نمی توان خارجی ها را در ایران بی نقش دانست.

13 - نظریه «استعمار، عامل عقب ماندگی» که محور اساسی انتقاد کتاب است یک توهم عوام گرا یا عامیانه است. این درست است که این توهم بسیار در ایران متداول است اما این گستردگی محدود می شود به اقشار عوام جامعه و هیچ نویسنده، تحلیل گر، صاحب نظر جدی و عالمی که آگاه به تحولات تاریخی است، اعتقادی به این دیدگاه ندارد. رفع و دفع این توهم ممکن است اسباب ایجاد توهم دیگری شود که دیدگاه ها و نظریات مارکسیستی در قالب تئوری وابستگی را مورد تردید و ابهام قرار دهد. به عبارت دیگر، نفی و بی اعتبار ساختن «فرضیه توطئه» و توهم های بیمارگونه دخالت خارجی ها در شئونات سیاسی و اقتصادی ایران، نبایستی اسباب زدوده شدن نقش استعمار و سرمایه داری از منظر مارکسیستی در عقب ماندگی جهان سوم شود.

اساس تئوری وابستگی بر روی اندیشه مارکس و نویسندگان نئومارکسیست قرار دارد و در اینجا مباحث جدی و بنیادی مطرح شده اند که اگر کار ما علمی باشد نمی توانیم این آرا را مردود دانسته یا در تحلیل خود از فرآیند عقب ماندگی و توسعه نیافتگی از آنها استفاده ننماییم. اگر چه نویسنده از مفاهیم مارکسیستی در تحلیل خود از روند تکامل جامعه ایران استفاده نموده، اما ایراد اساسی که این اثر دارد آن است که به تئوری های وابستگی و آرای مارکسیست ها در این زمینه نپرداخته است. اشکال اساسی که این روش  پدید می آورد آن است که ما نمی توانیم مفاهیم بعد از سرمایه داری را در مورد عصر ما قبل سرمایه داری به کار گیریم.

14 - تحلیل نویسنده مبنی بر این که در عصر طلایی اسلام، ایران به اوج شکوفایی تمدنی رسید صحیح نیست. علما و دانشمندانی البته در این برهه پیدا شدند (ضمن آنکه آرای فلسفی آنها متاثر از فرهنگ و تمدن یونانی بود) اما کدام انباشت سرمایه، کدام جهش تکنیکی کدام تغییر بنیادی در فرماسیون های جامعه در این مقطع به وجود آمد؟

اما زمانی که در غرب انقلاب صنعتی و سرمایه داری تولد یافت این تحول آن چنان عمیق و فراگیر بود که نه تنها مناسبات تولیدی را در خود غرب برهم ریخت بلکه بر جوامع دیگر نیز تاثیر گذارد. کدام تحول، فرهنگ، ایدئولوژی و تمدن توانسته در مقابل بهمن غرب بایستد؟ اما تمدنی که نویسنده معتقد است در عصر طلایی اسلام به وجود می آید آنچنان ضربه پذیر بود که با تغییر حکومت، رفتن و آمدن یک خلیفه به هم می ریزد.

/ 1 نظر / 37 بازدید
جوادی

سلام دوست عزیز , استفاده کردیم ,من سطحی وگذرا نوشته شمارادیدم, ولی تا انجا که بنده اطلاع دارم ایشان اسلام را علل شکوفایی علم درایران را بیان کردند.(نکته5)